الو ... الو... صدا نمیاد...
همدان چه خبره؟؟؟؟
الان تو هشتی علومم!!!
فقط صدای یار دبستانی خوندن میاد...
معلومه جمعیت خیلی زیاده... خیلی خیلی زیاده.... چشماما میبندم و خودما وسط هشتی
علوم تصور میکنم...
بچه های بوعلی گل کاشتن، 12 آبان برنامه ی بحث آزاد بچه های انجمن فوق العاده بوده...
سیزدهم هم فقط کار سبزا بوده ... یه حرکت کاملاً خود جوش که هیچ کس هیچ تبلیغی براش
نکرده...
تو این یکی دو ساله خیلیا، از دانشگاه
رفتن، محمد صیادی بیچاره که تو زندونه، خیلیا فارغ التحصیل شدن یا مجبور شدن برن یه
دانشگاه دیگه... ولی با تمام سختیا وفشارایی که رو بچه هاست هنوز هم نشون دادن که
دانشگاه ما زنده است...
کاش اون
جا بودم... دلم تنگه...
تو یه همچین روزایی ، بعد از ماجرای 13 آبان 86 چهارتا دوست تصمیبم
گرفتن یه کار تازه بکنن و یه نشریه دانشجویی مستقل راه بندازن...
بدون هیچ امکاناتی ، نه پول ، نه حتی کامپیوتر
نه سابقه ی فعالیت نشریاتی!! تو اتاقای
خوابگاه به اون شلوغی!! با تمام سنگایی که واسه اونا انداخته میشد!!! اما با تمام
سختیها فریاد سکوت بلند شد... فریادی که دیگه هیچ وقت ساکت نمیشه...
اون روز اون چهار نفر نمیدونستن سرنوشتشون به
کجا ها میرسه...
اون روزا اوایل، نوشته هام چه جدی چه طنز ، یا بدون اسم بود یا به اسم یکی از دوستام!!!
یادش به خیر... بعد از ماجراهای 13 آبان اون سال
و جنجال مستقلیا یه طنز نوشتم!! بعداً به
خاطر اصرار دوستام برای داشتن یه ستون ادامه دار،
ادامه دادم...
دلم تنگه...
چند روز پیش دوست عزیزم اسماعیل برام یه کامنت
گذاشته بود که میذارمش اینجا:
برای ارش.برای ازادی.برای عشق.برای همه روزهای خوب و برای....
اپیزود اول
نمیدانم
5یا6 سالم بود احساس میکردم همه دنیا خودم هستم همه ی ادمها هیولا هستند
که وقتی من میبینمشان به شکل انسان درمیایند و وقتی ازشان جدا میشوم
دوباره به همان شکل هیولاها درمیایند.فکر میکردم تنها من انسان هستم و این
دنیا تنها برای من است. اما حالا همه چیز فرق کرده است.
اپیزود دوم
پاییز84بود
تازه امده بودم دانشگاه احساس میکردم همه مثل خودم هستند. گفتم اینجا
تنهایی بیشتر است بگذار خدا را بیشتر بشناسم و خدایم شد همه ی دنیایم.
شبیه یک صورت بزرگ و مهربان برای خودم تجسمش میکردم. گذشت و حالا همه چیز
فرق کرده است...
اپیزود سوم
پاییز 85 بود نمیدانم روزش را ارش یادت
هست؟ دفتر انجمن را بستند و من انجا خدا را صدا زدم. همه دلشکسته بودند و
خدا هم کنارمان بود. دیدمش. حالا همه چیز فرق کرده است...
اپیزود چهارم
زمستان
85 بین الحرمین سیدالشهدا بودم و هوا بارانی دلم برای خدا تنگ شده بود
انگار اینجا هوای دلم بهتر است. حالا همه چیز فرق کرده است...
اپیزود پنجم
سعی
صفا و مروه بود تمام خیالات کودکیم جلوی چشمانم رد شد کودکی اشتباه
میکردم. جلال حق داشت. اینها انسانند. تا امروز میپنداشتم تنها در چشم
افتاب نمیتوان نگاه کرد اما فهمیدم در چشمان اینان نمیتوان نگاه کرد. حالا
انگار همه چیز فرق کرده است...
اپیزود ششم
جنگ انتخابات را واگذار
کردیم بامداد 23 خرداد بود ساعت 0 با فضلی تا صبح امارها را نگا میکردیم و
سیگار میکشیدیم و گریه میکردیم.ارش یادت هست؟ همه را گرفتند. مهدی و سیاوش
و فضلی و رضا و پوریا و حجت و .... واقعا همه چیز فرق کرده است...
اپیزود هفتم
تابستان88 ، خداحافظ دانشگاه بوعلی سینا خداحافظ نفسهای پله خداحافظ دانشکده
خداحافظ غروب پاگردها خداحافظ روزهای خوب. جوانیمان را لای دیوارها و سر
در دانشگاه گذاشتیم و امدیم. همه امدیم خانه. حالا همه چیز فرق کرده است...
اپیزود هشتم
خوابگاه
دانشگاه تهرانیم 11 ابان 88 با بچه ها درباره خدا و تصویرش حرف میزنیم هر
کس چیزی میگوید جالبترین نظر برای پویاست میگوید خدا برای من شبیه سفره
ماهیست. به حق چیزای نشنیده.حالا انگار همه چیز فرق کرده است...
فردا 13
ابان است دلم برای همه تنگ شده فضلی و مهدی هم سلام میرسونن. خدا همینجاست
لای این شب بوها پای ان کاج بلند ....
ممنون اسماعیل عزیز به امید روزی که باز کنار هم باشیم... خودت گفتی انگار سرنوشت همه ی بچه های بوعلی به هم گره خورده است... به یاد روز های خوب... به یاد دوستان خوب... وبه یاد زندگی... حالا انگار همه چیز فرق کرده است اپیزود آخر را من مینویسم...
اپیزود آخر
پاییز دلتنگی ها میگذرد و من سرگردان کوچه های تنهایی... پاییز دلتنگیها میگذرد و من خودم را در سراسر دانشگاه جا گذاشته ام، از خوابگاه تا دانشکده ، از دفتر کانونها تا پشت در دفتر انجمن منحله!!!! از نمایشگاه تا هشتی علوم... هشتی دوست داشتنی علوم... به یاد همه ی آدما ، دوستا و دشمنا انجمنی ها و بسیجی ها !!! سرما و یخ بندان و باد پاییزی... ازهمه مهمتر بهمنا...! انواع بهمن...! دلتنگی... دلتنگی واسه کسی که حتی نمیدونی به یادت هست یانه... ولی مهم نیست... انگار خدا این بار قایم شده و من چشم گذاشته ام و لحظه ها را میشمارم... به صد که رسید باید برم پیداش کنم... ده... بیست... سی ... چهل... پنجاه...
این روزا بازار علوم انسانی داغ داغه و هرکی هر جا میشینه
در باره ی بومی سازی علوم انسانی به ویژه جامعه شناسی و سیاست صحبت میکنه !!!
ما هم که دیدیم
فعلا خرتو خره و هرکی با هر تخصصی سیاستمدار شده ،گفتیم ما چی مون از بقیه کمتره
؟؟ تصمیم گرفتیم از این به بعد در این ستون به بررسی مبانیجامعه شناسی سیاسیوبه طور خاص به صورت بومی در ایران بپردازیم و
با همین عرق جبین وکد یمین خودمون علم تولید کنیم!!!!
در همین راستاابتدا قصد داریم که به ریشه و پیشینه ی علم سیاست بپردازیم!!!!
همان طور که میدانید: " سیاست ، پدر ومادر ندارد"
اگه گفتید این حرف رااولین بار از کی
شنیدید؟؟ آفرین درسته: روز اول دانشگاه ؛ این اولین حرفی بود کهپدرتون به تون گفت!!تجربه ثابت
کرده وقتی آقای پدر داشتاین جمله ی قصار
را تو گوش شما زمزمه میکرد، تو خاطره هاش غرق شده بود و به سی سال پیش فکر میکرد
که نوارای شریعتی مثل نقل ونبات دست جوونا بود و همه با هم تو خیابون داد میزدن
جمهوری اسلامی!!!
ولی بعد ازسی سال
حالا میترسه کهاین سیاست بی پدر و مادر، بچه اش را از پدر و مادرش بگیره و بفرسته اونجایی که
سهراب کشونه و برای جوونا ترانه ی مرگمیخونن!!!!
پس اثبات میشه که سیاست پدر ومادر نداره و بیخیال ریشه و
پیشینه اش میشویم!!!! برای آشنایی بیشتر با سیاست تصمیم داشتیم کهاز نظریات سیاستمداران برجسته استفاده
کنیمولی از اونجایی کهما کشوری اسلامی هستیم و بارها و بارها از سیاستهایغرب اعلام انزجار نموده ایم، لذا
تصمیم گرفتیم تئوریسین های ایران را معرفی نماییم! با یه کم تحقیق و توجه بیشتر دیدیم همه ی تئوریسین های سیاسی محترمانه و نه
با مشت و لگد به زندان دعوت شده اند و در
حالی که به گفته ی خودشونحسابی ازشون
پذیرایی شده بود ، با یه کم خضوع و تنهاییدر پیشگاهباریتعالیو الطاف خفیه ی برخی آقایون به این مهم اعتراف کردند که: تو این سی
سالهرچی درس خونده بودن به هیچ دردی
نمیخورده و اساساً تئوری های ماکیاولی وماکس وبر از اساستوطئه ی غرب بوده
که باز تجربه نشان داده در ایران ناکارامد
استو باید چاره ای اندیشید!! اینان در
زندان بدون هیچ فشار و تهدیدی اعتراف کردند که خودشان همدر این مانده اند که در این سی سال چه طور این
همه دروغ به خورد دانشجویان این مملکت داده اند و چه طور به یکباره در زندان به
خود آمده اند و استغفار کرده اند!!
ماکه دیدیم این جوری نمیشه ودانشگاه های ما همگی شده اند مراکز ترویج
علوم غربی تصمیم گرفتیم از کارشناسان خبره ی سیاسی که پایه ی علومشان در متن جامعه
شکل گرفته استفاده کنیم. ننه جون شیخ مهدی که پیشتر در ماجراهای پیش از انتخابات
با پی بردن به نرخ واقعی تورم بیست و چند درصدی نبوغ سیاسی خود را اثبات کرده بود یکی از
کارشناسان زبده ای استکه ما از نظریاتشون
بهره میگیریم!!!
ننه جان نظر شما در باره ی سیاست چیه؟؟؟
ننه: بلند تر بگو ، چی گفتی ننه؟؟؟سیاساکتی کیه؟؟؟ننه بذار سمعکم را
بذارم ...آهان!!!
من: ننه جان عرض کردم نظرتون در بارهسیاست ایران چیه؟؟؟
ننه:ننه جونبهنظر من سیاست ایران مثل برنج میمونه!! یعنی سیاست برنجی!!!
من:میشه بیشتر توضیح بدین؟
ننه: کاری
نداره ننه!!! تو سیاست هرکاری که میخواین انجام بدین اول باید
پاکش کنینکه سنگو آشغال نداشته باشه!!! بعد باید به به
مقدارکافی آب ببندید توش !!! اون وقت باید بذارید روی اجاق تاخوب دم بکشه!!!فقط باید حواستون
جمع باشه کهزیرش نسوزه!! وقتی دم کشید
اون وقت ، آماده ی میل کردن میشه!!!
من:ننه جون میشه یه کم بیشتر تو ضیح بدین تا منم
متوجه بشم؟؟
ننه:اه تو چقدر دو زاریت کجه ننه جون ؟الان یه مثال میزنم بیای تو باغ!!! ببین مثلاً اول میایبرنجتا پاک میکنییعنی هرچی خس و
خاشاک میبینی را جمع میکنی!!! بعد وقتی
گندش در میاد آب میبندی توخبرای صد من یه
غاز بیست وسی و ماجرا را ماستمالی میکنی !!! بعدش اونایی که گرفتی میذاری تو انفرادی تا خوب
دم بکشن ! یعنی مغزشون دم بکشه!! اگه زیرش زیاد باشه مثلماجرای کهریزک میسوزه و ته میگیره و بوی
گندشبلند میشه!!!اما وقتیدم بکشه میتونی به خورد ملت بدیش !! یعنیبیاریش تو ی یه برنامه ی تلویزیونی که زنده هم نیست و مرتضی حیدری را بذاری
جلوش تاهیاعتراف کنهکه اشتباهمی کردهو فشار از پایین و چانه زنی از بالا و اصلاحات
و ... را از غربیایاد گرفته!!!
من: ممنون ننه جان از توضیحات کاملتون! ننه جان به نظر شما
نخبه ی سیاسیکیه؟؟؟
ننه: والاچی بگم
ننه؟؟؟به نظر من نخبه ی سیاسی فقط یه
دونه است!! تکه!!
من: چه طور مگه؟؟؟
ننه: ببین ننه جان
همون طور کهسیاستمون برنجیه!! برنجمون هم
سیاسیه!! این برنج سیاسی میتونه عیار نخبه
ی سیاسی بودن رانشون بده!!
من: یعنی چی؟ میتونید توضیح بیشتری بدین؟
ننه:ببینید تو
تاریخ دنیا فقط یه نفر پیدا میشه که کابینه یاولشبه این بهونه که قیمت برنج ایرانی را کم کنه وفشار روی مردم را بردارهبرنج هندی را خودش مفت مفت بیاره تو کشور و بعد
به قیمت برنج ایرانی بفروشدشون!! اون وقتکابینه ی دومشبرنج را ازشالی کارها ارزون بخره وبعد برنجهای هندی را سمی و غیر قانونی اعلام
کنه واز تو بازار جمعشون کنه و بعد برنج
ایرانی را با قیمت گرونبه مردم بفروشه ،
تازه اعلام کنه که تورم 9 درصدی در حال کاهشه!!!
من: یعنی به نظر شما صرف این که کسی بتونه خودش برنج هندی
وارد کنه و خودشجمعش کنه ، عیار نخبه
بودن محسوب میشه؟؟
ننه:نهنه نه جان ، این یه شرط اولیه است!! در مرحله ی بعد باید
با فنون سبزی کاری آشناباشه ودائم یه لبخند ملیح از نوع دل انگیز رو لبش
داشته باشه !! باید توانایی تشکیل کارگروههایی در امور مختلف را داشته باشه که ریاستش برعهده ی خودش باشه! مثلاً کارگروه
ترافیک، سینما، تحول اقتصادی، برنج ، اقتصاد و بازرگانی و ستاد مبارزه با زلزله و
سیل و سایر ایادی بیگانه ... آخه میدونیدکه؟ رییس جمهور باید خودش ، کارشناس ارشد
باشه!!! و این لازمه ی نخبه بودنه!!!!
من: ننه جان ممنون
که وقت خودتون را به ما دادیدو در این مصاحبه شرکت کردید.
درپایان با تشکر از همه ی دوستانعزیزاعلام میکنم کهقصد داریم در هفته
های آینده هم با حضور کارشناسان زبده ی صد در صد وطنیبررسی مبانی علم سیاست راادامهبدیم !!!! در همین راستا از شما تقاضا دارم نظرات خودتون رابامن در میون بذارید.
باتشکر
پی نوشت خصوصی و بی ربط: نیش نیش دوباره بیدار شد و شروع به فعالیت کرد، این بار برای "خیزش"!!!
باز توضیح: چند
وقتی بود که ظاهر وبلاگم بدجوری به هم ریخته بود ، از چند روز پیش هم
متوجه شدم که پستهای یک ماه اخیر من برای بعضی از دوستان به نمایش در نمی
آمد نمیدونم چرا این طور شده و چه باید کرد ولی گویا از الطاف بی حد و
اندازه ی بلاگفا باشد!!! فعلا علی رغم میل باطنیم قالب وبلاگم را عوض کردم
و موقتاً با این قالب سر میکنم تا شاید این مساله حل بشه ، دوستان عزیزم
اگه کسی میتونه برای حل این مشکل کمکم کنه بگید چی کار کنم ممنون
پستها یی با تاریخ های 8 مهر/ 17 مهر/ 1 آبان / 8 آبان / 10 آبان برای برخی از دوستان به نمایش در نمیاد!!!
زندگی... انگار که این مساله حداقل برای من فراتر از یه معادله ی چند مجهوله باشه... یه
وقتایی هست که دیگه برای تبدیل انتگرال حجم به سطح قضیه ی دیورژانس به
دردت نمیخوره تازه اگه هم به درد بخوره چی کارش میخوای بکنی؟؟؟ اگه کرل
تابع را بگیری و با قضیه استوکس انتگرالش را تبدیل به سطح محصور به یه
منحنی کنی اون وقته که میفهمی اون منحنی یه دور باطله که یا تو توش گرفتار
شدی و مدام روش میچرخی یا نه اون خم بسته دورت پیچیده و کمرت را خم کرده
!!!! دیگه چه فرقی میکنه که شرط تعامد برای ماتریس مزدوج هرمیتیت برقرار
باشه یا نه !!؟؟؟ اون وقت انگار بهتره که تغییر متغیر بدی !! حتی اگه دیگه
هیچ وقت انتگرالت حل نشه!!!!!!!!!!!!!! کلید حل این معادله ها توی اون عدد
پنج فارسیه برعکسیه که همه جای دنیا فقط یه معنی میده!!!!!!!!! اما با
توجه به شرایط مرزی گاهی هیچ وقت به جواب نمیرسیم گاهی هم معادله جواب بدیهی داره...
انگار این روز ها زیادی ریاضی خوندم...
پی نوشت: با دیدن این پست http://kouyeyar.blogfa.com/post-5.aspx در وبلاگ کوی یار این نوشته را به عنوان کامنت نوشتم.
پی نوشت دیگر: همه از 88/8/8 میگن که روز تولد امام هشتمه!!! میگن دیگه تکرار نمیشه!! باور نمیکنم... انگار زندگی هامون این روزا شده قید تکرار!!!! این روز هم مبارک...
اگر جایی به نوشته ای بااین تیتر برسمدر اولین نگاه از
خواندنش منصرف میشوم یا در خوشبینانه ترین حالتبابی حوصله گی بانگاهی سرسری از آن میگذرم چرا که در باره
یاین درد تلخ جامعه ما ، جز به تکرار، چیزی ندیده و نخوانده ام، هر مقاله ، همایش یا برنامه ی تلویزیونی ، همیشه درابتدای امر با حسرت خوردن به حال جوانان شروع میشود و بعد نصیحت کردن که فلان چیز بد است و امان از رفیق ناباب... ودر آخر هم این جمله که: معتاد یک بیمار است!!
همین وبس ... و چنین میشود که درد اعتیاد هم میشود کلیشه!!
کلیشه میشود مثل تمام
دردهای دیگری که در این جامعه فقط کلیشه میشوند
همگان از این
دردهایبی درمانسخن ها میرانند و هیچ ریشه ای پیدا نمیشود برای
سوزاندن و از پی افکندن!!!!
نمی خواهم تمام این حرفهای تکراری را باز گو کنم ، چرا که
همیشه سعیم بر این بوده که از کلیشه ای نوشتن در فریاد سکوتفرار کنم ، ولی چند روز پیش ماجرایی برایم پیش
آمد که هنوز هم ذهن مرا در گیر خود کرده و برای همیناین پست را نوشتم.
.........................
دفتر کارما در
آخرین طبقه از یک مجتمع اداری تجاری قرار داره، معمولاً عصرها وقتی همه میرن خونه
من تا غروب تو دفتر میمونم تا از سکوت وخلوتی اونجا استفاده کنم و یکی دو ساعتی
درس بخونم!!از همون روزای اول متوجه شده بودم که وقتیهمه میرن و طبقه ماخلوت میشه او نجا تبدیل میشه به پاتوقچند تا پسر جوون، گاهی تنها و گاهی چند نفر باهم دیده بودمشون که
داشتن سیگاری بار میزدن ولی به روشون نمی آوردم...چند روز پیش یه پسر بچه که به قیافه اش میخورد دو
سه سالی از من کوچیکتر باشهاومد جلوی در
دفتر و با اضطراب گفت:" آقا میدونم شما دیدید تو رو خدا به پلیس زنگ نزنید،
من یه خلاف کوچیکی دارم زود انجام میشه میرم ... بزرگی کنید آقا..." گفتم: به
پلیس زنک نمیزنم ... انگار دنیا را بهش دادن... خیلی دلم سوخت که آخه چرا یه بچه (
واقعاً یه بچه) اینجوری برای کشیدن مواد التماس کنه...
یه نیم ساعتی گذشت... وقتی حالشسر کیف شد ، دو باره اومد جلو در و گفت :
" دمت گرم آقا... ما رفتیم..." صداش کردم و گفتم بیاد تو؛ چون وقت اداری
نبودگفتم بیاد توپیشم ، در دفتر را بستم و دو تا چای ریختم...برام
مهم نبود اگه کسی ببینه چی میگه،(من یه جوون ،یه معتاد جوون را میبرم تو اتاق و در را میبندم... چه اهمیت داره؟؟ ) ازش پرسیدم چرا شروع کردی؟ گفت پدر مادرم اختلاف
دارن... گفتم سرچی؟ گفت سرمن!گفتم: دیدی
بهونه میاری! حالا چی میزنی؟گفت: کراک،
شروع کرد از فلسفه ی پوچی گفتن و از مستند شوککه میدونه ته خطش چی میشه... و از انتخابات که چه واسه آدم اعصاب
نمیذاره...!!!
بهش گفتم نمیخوامنصیحتت کنم ، نمیخوام بهت بگم بده اخه!!! خودت خوب میدونی همه چی را... همه
چی به خودت بستگی داره... چرا باید به پلیس زنگ بزنم؟ پلیسی که تو را میگیره ؟ تو که هیچ ، گنده تر از تو هم که گیر می
افتنمواد ازشون گرفته میشه واز یه مجرای دیگه میرسه به یه جوون دیگه...زندون برای تو جز آشنا شدن باخلافای جدید چه نتیجه ای میتونه داشته باشه؟؟
چیزاییکه از نزدیک
دیده بودم را براشگفتم، از جامعه ای که
هر روز داره بیشتر تو لجن اعتیاد فرو میره، از پارک روبروی دانشگاهمون که همه چی
توش فراوون بود از خوابگاهی که بارها و بارها جلوی چشم خودمتوش هشیش میکشیدن یا قلقلی درست میکردن، از کسی که بدون یه ذره خر
خونیرتبه ی تک رقمی ارشد حقوق قبول شد ولی بلاهایی سرش در اومد که برای
فرار از این زندگی سگی و کمیآرامش، چِت
میکرد...تا حالا شده به این فکرکنیکه چرا این همه مواد، در دسترس مردمه؟ کیه که میخواد من و تو خموده
و بی حس وحال بشیم؟ کی سود می بره که من وتو سرمون تو بدبختیه خودمون باشه؟ وقتی من
و تو مریض باشیم دیگه نمی فهمیم کی داره از چیزایی که مال ماست سو استفاده میکنه ،
یا حتی اگه بفهمیم دیگه حال وحوصله نداریم جلوش وایسیم و تو گوشش بزنیم... به خودت
بیا! بفهم کیه که داره ریشه ی نسل مارا
میزنه؟ بچه به خودت بیا...
من وتو ایم که باید دست بذاریم رو پایخودمون ، بلند شیم و جلوی همه ی اونا را بگیریم ، من و تو حق داریم
یه زندگی خوب داشته باشیم تا دیگه برای آرامش پیداکردن نیایم طرف این زهرماری...
بهش گفتم بره یه جایی که کمتر تو جمعای اینجوری باشه و یه
کم به حرفام فکر کنه... قبول کردو گفت
حرفام روش تاثیر کذاشته و رفت...
سه روز بعد دو باره همونجا دیدمش... گفت حرفام روش تاثیر
گذاشته ،تو ترکهو فقط سیگار میکشه...
اگه تو ترکه پس چرا دوباره به پاتوق اومده
بود؟؟؟؟؟......
توضیح 88/5/8: چند وقتی بود که ظاهر وبلاگم بدجوری به هم ریخته بود ، از چند روز پیش هم متوجه شدم که پستهای یک ماه اخیر من برای بعضی از دوستان به نمایش در نمی آمد نمیدونم چرا این طور شده و چه باید کرد ولی گویا از الطاف بی حد و اندازه ی بلاگفا باشد!!! فعلا علی رغم میل باطنیم قالب وبلاگم را عوض کردم و موقتاً با این قالب سر میکنم تا شاید این مساله حل بشه ، دوستان عزیزم اگه کسی میتونه برای حل این مشکل کمکم کنه بگید چی کار کنم ممنون
فضای
مجازی در ایران نهالی نو پاست که در این سالهای کوتاه پیشرفت خیلی زیادی داشته و به نوعی بلوغ زود رس رسیده طوری که در این قحطی
رسانه و نبود اطلاع رسانی شفاف، تبدیل به
یکی از رسانه های فعال و پر مخاطب شده است ،در فضایی که هر نوع
انتقادی در نطفه خفه میشد ، وبلاگ های ایرانی عمدتاً با مضامین فرهنگی و
اجتماعی و زیر لایه های اعتراضی انتقادی هم چنان به فعالیت خود ادامه میدادند تا
اینکه پس از حوادث انتخابات اخیر و بیدادگاههای ساختگی و... تمامیت خواهان، دیگر نتوانستند نقش فضای مجازی را نادیده بگیرند و جرم اصلی بسیاری از بازداشت شده گان را فعالیت
اینترنتی اعلام کردند ، به یکباره حمله ی همه جانبه ای علیه کاربران اینترنتی آغاز
شد، از یکسو حجم ف ی لتر ینگ افزایش یافت و
از سوی دیگر اظهار نظرهای سرکوب گرانه
آغاز شد، یکی از پلیس دیجیتال میگفت و
دیگری از فریب خوردن جوانان توسط بیگانگان ، یکی ریشه ی انقلاب مخملی را در فیس
بوک و تویتر می جست و یکی هم اینترنت را بلای جان جوانان اعلام کرد، آن قدر فشار
ها افزایش پیدا کرد که بلاگفا که از پر کاربرترین سایتها در ایران است نیز دستخوش
تحولات شد و اشکالات چندین و چند روزه اش
زمزمه ی خیانتش را در گوش ها پیچاند و بعد
هم اقدام به تعطیلی بسیاری از وبلاگهای زیر مجموعه اش نمود، اما در بین اظهار نظر
های مختلف، فرماندهان سپاه، نقش پر رنگ
تری داشتند و بدون استثنا هر هفته ، یک
مصاحبه از این مجموعه (از فرمانده تا آبدارچی ) در رسانه ها پخش شد مبنی بر
لزوم برخورد قاطع با معترضین در فضای مجازی!!!! ( همون طور که در دنیای واقعی میشد!! داخل پرانتز:
تصور کنید الان که در حال خواندن
این متن هستید یک باتوم از وسط شیشه ی
مانیتور به وسط سرتون فرود می آمد!!!)
این
اظهار نظرها به فرماندهان کشوری ختم نشد و
سپاه به صورت منطقه ای و استانی هم اقدام به تنگ کردن فضای مجازی بر کاربران
نموده است .
مثلاً
در هفته ای که گذشت رحيم غلامي فرمانده کل سپاه اراک در گفتگو با خبرنگار فارس گفته که: برخي از افراد در راستاي
مبارزه نرمافزاري با نظام اسلامي نسبت به ايجاد اين وبلاگها و وبسايتها در
فضاي مجازي اقدام کردهاند که در راستاي مقابله با اين تهديد نرمافزاري دشمن،
اقدامات جدي در دستور کار قرار گرفته است.
وي اضافه کرد: در کميسيونهاي مربوط در فرمانداري اراک،
راهکارهاي مبارزه با اين تهديد دشمن مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است و سپاه
نيز به عنوان يکي از اعضاي اين کميسيون با رصد کردن اين وبسايتها و وبلاگها
نسبت به بررسي محتوايي آن اقدام ميکند.
غلامي
با اشاره به حساسيت پايگاههاي نيروي مقاومت بسيج اراک نسبت به اين سايتها و
وبلاگها در فضاي مجازي اظهار داشت: هم اينک در راستاي مقابله با اين شبکههاي
مجازي معاند ، 45 وبلاگ فعال از سوي علاقمندان بسيجي به روز شده و در آن نسبت به
تهديدات نرم دشمن به مردم اطلاعرساني ميشود که با توسعه اين پايگاهها فضا براي عرض
اندام وبلاگهاي ضد نظام در اين شهر تنگ ميشود. فرمانده سپاه ناحيه مقاومت بسيج اراک با تاکيد بر افزايش
حضور فعاليتهاي مجازي سپاه افزود: به منظور مقابله با تهديدات نرمافزاري دشمن در
فضاي اينترنتي و تهاجم نرم و رسانهاي برخي از جريانهاي همسو با گروههاي معاند
در اراک، کارگاههاي آموزشي براي مسدود کردن و هک اين سايتها و وبلاگها برگزار و
نيروهاي جوان و متخصص در اين حوزه در حال آموزش هستند که به زودي با فعال شدن آنان
فضاي سايبري اراک از وجود چنين مجموعههايي پاکسازي خواهد شد.
خنده
داره!! نیست؟
------------------------ پ.ن1:
دولت ا.ن در چهار سال اول مدام از دشمنای خارجی و دست عوامل بیگانه میگفت و انقلاب
خزنده و مخملی و این صحبتا! دیدید آخر چهار سال هم ، همه اینایی که میخواستن کارای مخملی کنن را
دستگیر کرد و به کوری چشم حسود و به پشتوانه ی 24 میلیونیش ثابت کرد ایران
آزادترین کشور دنیاست و مشکلی هم اگه هست فقط دست بیگانه ها توشه!!! حالا قابل پیش بینیه که در پایان چهار سال دوم
کلاً اینترنت در ایران وجود نداشته باشه و تمام اونایی که یه بار گذرشون به دنیای
نت افتاده محاکمه میشن و به جرم خودشون
اعتراف میکنن!! پ.ن2:
این روزا خیلی کار دارم و وقت نمیکنم به
فریاد سکوت سر بزنم و فقط آخر هفته ها میام ، اما از همه ی دوستان میخوام که من را
با نظرات خوب خودشون کمک کنن! قول میدم آخر هفته ها به همه سر میزنم. پ.ن3:
این حضور کمترم در فضای سایبر هیچ ربطی به تهدبدات نرم و سخت و ... نداره! از گرفتار یهای روزانه
که بگذریم تصمیم به یه تغییر رشته ی سخت و
اساسی گرفتم که خیلی سخته و تلاش زیادی میخواد و لازمه ی وقت بیشتریه! برام دعا کنید که موفق بشم . این روزا کتابای جدید با موضوعات
جدید دارم میخونم که هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز بشن کتابای درسیم!!! اگه همین
جوری پیش بره دارم میشم جامع همه ی علوم!! ( همه کاره و هیچکاره!!)
پ.ن4: دیروز یکی از بچه های هم دانشگاهی
زنگ زد و گفت یه نشریه تخصصی دارن که میخوان یه صفحه را طنز و کاریکاتور
کار کنن از من خواست مسئولیتش را من قبول کنم، خیلی خوشحالم که هنوز این قدر
اعتبار دارم که با وجود این که دیگه اونجا نیستم این مهم را مطرح کرد (ممنونم دوست من) با این وجود نمیدونم قبول کنم یا نه چون سرم
شلوغه و وقت اصلاً ندارم! با این وجود خوبه، هم برای من هم اینکه شاید بهونه ای
بشه تا این وبلاگ را به روز کنم...
جمعه هفدهم مهر 1388 |
از این بیداد میکنم فریاد
فریاد سکوت من شاید حرفهایی باشد که هیچ وقت هیچکس نشنیده است وشاید نخواهد شنید شاید...
مشت می کوبم بر در پنجه می سايم بر پنجره ها من به تنگ آمده ام از همه چيز از شما "خفته چند" چه کسی می آيد با من فرياد کند