تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

به یاد روز های خوب... به یاد دوستان خوب... و به یاد زندگی

برای ازادی.برای عشق.برای همه روزهای خوب و برای....

من اپیزود بندی بلد نیستم

  روز 13 آبان... ساعت  10:35 صبح

تو کجایی پس؟

اینجا: دانشگاه تهران

وضعیت: رو هوا...

روز 13 آبان... ساعت  13:15 ظهر

الو ... الو... صدا نمیاد...  همدان چه خبره؟؟؟؟ الان تو  هشتی علومم!!!

فقط صدای یار دبستانی خوندن میاد... معلومه جمعیت خیلی زیاده... خیلی  خیلی زیاده.... چشماما میبندم و خودما وسط هشتی علوم تصور میکنم...

بچه های بوعلی گل کاشتن، 12 آبان برنامه ی  بحث آزاد بچه های انجمن فوق العاده بوده... سیزدهم هم فقط کار سبزا بوده ... یه حرکت کاملاً خود جوش که هیچ کس هیچ تبلیغی براش نکرده...

تو این یکی دو ساله خیلیا، از دانشگاه رفتن، محمد صیادی بیچاره که تو زندونه، خیلیا فارغ التحصیل شدن یا مجبور شدن برن یه دانشگاه دیگه... ولی با تمام سختیا وفشارایی که رو بچه هاست هنوز هم نشون دادن که دانشگاه ما زنده است...

کاش  اون جا بودم... دلم تنگه...

تو یه همچین روزایی ،  بعد از ماجرای 13 آبان 86 چهارتا دوست تصمیبم گرفتن یه کار تازه بکنن و یه نشریه دانشجویی مستقل راه بندازن... بدون هیچ امکاناتی ، نه پول ، نه حتی کامپیوتر نه سابقه ی فعالیت نشریاتی!!  تو اتاقای خوابگاه به اون شلوغی!! با تمام سنگایی که واسه اونا انداخته میشد!!! اما با تمام سختیها فریاد سکوت بلند شد... فریادی که دیگه هیچ وقت ساکت نمیشه... اون روز اون چهار نفر نمیدونستن سرنوشتشون به کجا ها میرسه... اون روزا اوایل، نوشته هام چه جدی چه طنز ،  یا بدون اسم بود یا به اسم یکی از دوستام!!! یادش به خیر... بعد از ماجراهای 13 آبان اون سال و جنجال مستقلیا یه طنز نوشتم!!  بعداً به خاطر اصرار دوستام برای داشتن یه ستون ادامه دار،  ادامه دادم... دلم تنگه...

چند روز پیش دوست عزیزم اسماعیل برام یه کامنت گذاشته بود که میذارمش اینجا:

برای ارش.برای ازادی.برای عشق.برای همه روزهای خوب و برای....

اپیزود اول

نمیدانم 5یا6 سالم بود احساس میکردم همه دنیا خودم هستم همه ی ادمها هیولا هستند که وقتی من میبینمشان به شکل انسان درمیایند و وقتی ازشان جدا میشوم دوباره به همان شکل هیولاها درمیایند.فکر میکردم تنها من انسان هستم و این دنیا تنها برای من است. اما حالا همه چیز فرق کرده است.

اپیزود دوم

پاییز84بود تازه امده بودم دانشگاه احساس میکردم همه مثل خودم هستند. گفتم اینجا تنهایی بیشتر است بگذار خدا را بیشتر بشناسم و خدایم شد همه ی دنیایم. شبیه یک صورت بزرگ و مهربان برای خودم تجسمش میکردم. گذشت و حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود سوم

پاییز 85 بود نمیدانم روزش را ارش یادت هست؟ دفتر انجمن را بستند و من انجا خدا را صدا زدم. همه دلشکسته بودند و خدا هم کنارمان بود. دیدمش. حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود چهارم

زمستان 85 بین الحرمین سیدالشهدا بودم و هوا بارانی دلم برای خدا تنگ شده بود انگار اینجا هوای دلم بهتر است. حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود پنجم

سعی صفا و مروه بود تمام خیالات کودکیم جلوی چشمانم رد شد کودکی اشتباه میکردم. جلال حق داشت. اینها انسانند. تا امروز میپنداشتم تنها در چشم افتاب نمیتوان نگاه کرد اما فهمیدم در چشمان اینان نمیتوان نگاه کرد. حالا انگار همه چیز فرق کرده است...

اپیزود ششم

جنگ انتخابات را واگذار کردیم بامداد 23 خرداد بود ساعت 0 با فضلی تا صبح امارها را نگا میکردیم و سیگار میکشیدیم و گریه میکردیم.ارش یادت هست؟ همه را گرفتند. مهدی و سیاوش و فضلی و رضا و پوریا و حجت و .... واقعا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود هفتم

تابستان88 ، خداحافظ دانشگاه بوعلی سینا خداحافظ نفسهای پله خداحافظ دانشکده خداحافظ غروب پاگردها خداحافظ روزهای خوب. جوانیمان را لای دیوارها و سر در دانشگاه گذاشتیم و امدیم. همه امدیم خانه. حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود هشتم

خوابگاه دانشگاه تهرانیم 11 ابان 88 با بچه ها درباره خدا و تصویرش حرف میزنیم هر کس چیزی میگوید جالبترین نظر برای پویاست میگوید خدا برای من شبیه سفره ماهیست. به حق چیزای نشنیده.حالا انگار همه چیز فرق کرده است...

فردا 13 ابان است دلم برای همه تنگ شده فضلی و مهدی هم سلام میرسونن. خدا همینجاست لای این شب بوها پای ان کاج بلند ....

  ممنون اسماعیل عزیز به امید روزی که باز کنار هم باشیم... خودت گفتی انگار سرنوشت همه ی بچه های بوعلی به هم گره خورده است... به یاد روز های خوب... به یاد دوستان خوب... وبه یاد زندگی... حالا انگار همه چیز فرق کرده است اپیزود آخر را من مینویسم...

اپیزود آخر

پاییز دلتنگی ها میگذرد و من سرگردان کوچه های تنهایی... پاییز دلتنگیها میگذرد و من خودم را در سراسر دانشگاه جا گذاشته ام، از خوابگاه تا دانشکده ، از دفتر کانونها تا پشت در دفتر انجمن منحله!!!! از نمایشگاه تا هشتی علوم...  هشتی دوست داشتنی علوم... به یاد همه ی آدما ، دوستا و دشمنا انجمنی ها و بسیجی ها !!!  سرما و یخ بندان و باد پاییزی... ازهمه مهمتر بهمنا...! انواع بهمن...! دلتنگی... دلتنگی واسه  کسی که حتی نمیدونی به یادت هست یانه... ولی مهم نیست...  انگار خدا این بار قایم شده و من چشم گذاشته ام و لحظه ها را میشمارم... به صد که رسید باید برم پیداش کنم... ده... بیست... سی ...  چهل...  پنجاه...


یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

13 آبان، جنایت ومکافات...

ضرب و شتم شدید حبیب ا... پیمان توسط جیره خواران ...

شعار نوشتن حتی روی ماشین نیروی انتظامی!!! دیگه چه جوری بگیم که بفهمید؟؟


و سبزها سبز میمانند تا همیشه...

حتی اگر ایرنا این گونه نقل کند:


نوشتنی ها بماند برای بعدتر...


پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |

مبانی بومی علم سیاست- قسمت اول -

مصاحبه سیاسی  با ننه جون شیخ مهدی!!!!


این روزا بازار علوم انسانی داغ داغه و هرکی هر جا میشینه در باره ی بومی سازی علوم انسانی به ویژه جامعه شناسی و سیاست صحبت میکنه !!!

 ما هم که دیدیم فعلا خرتو خره و هرکی با هر تخصصی سیاستمدار شده ،گفتیم ما چی مون از بقیه کمتره ؟؟ تصمیم گرفتیم از این به بعد در این ستون به بررسی مبانی  جامعه شناسی سیاسی  وبه طور خاص به صورت بومی در ایران بپردازیم و با همین عرق جبین وکد یمین خودمون علم تولید کنیم!!!!

در همین راستا  ابتدا قصد داریم که به ریشه و پیشینه ی علم سیاست بپردازیم!!!!

همان طور که میدانید: " سیاست ، پدر ومادر ندارد" اگه گفتید این حرف را  اولین بار از کی شنیدید؟؟ آفرین درسته: روز اول دانشگاه ؛ این اولین حرفی بود  که  پدرتون به تون گفت!!  تجربه ثابت کرده وقتی آقای پدر داشت  این جمله ی قصار را تو گوش شما زمزمه میکرد، تو خاطره هاش غرق شده بود و به سی سال پیش فکر میکرد که نوارای شریعتی مثل نقل ونبات دست جوونا بود و همه با هم تو خیابون داد میزدن جمهوری اسلامی!!!  

ولی بعد از  سی سال حالا میترسه که  این سیاست بی پدر و مادر،  بچه اش  را از پدر و مادرش بگیره و بفرسته اونجایی که سهراب کشونه و  برای جوونا  ترانه ی مرگ  میخونن!!!!

پس اثبات میشه که سیاست پدر ومادر نداره و بیخیال ریشه و پیشینه اش میشویم!!!! برای آشنایی بیشتر با سیاست تصمیم داشتیم که  از نظریات سیاستمداران برجسته استفاده کنیم  ولی از اونجایی که  ما کشوری اسلامی هستیم و بارها و بارها  از سیاستهای  غرب اعلام انزجار نموده ایم،  لذا تصمیم گرفتیم تئوریسین های ایران را معرفی نماییم!  با یه کم تحقیق و توجه بیشتر  دیدیم همه ی تئوریسین های سیاسی محترمانه و نه با مشت و لگد به زندان دعوت شده اند و  در حالی که به گفته ی خودشون  حسابی ازشون پذیرایی شده بود ،  با یه کم   خضوع و تنهایی  در پیشگاه  باریتعالی  و الطاف خفیه ی برخی  آقایون به این مهم اعتراف کردند که: تو این سی سال  هرچی درس خونده بودن به هیچ دردی نمیخورده و اساساً تئوری های ماکیاولی و  ماکس وبر از اساس  توطئه ی غرب بوده که باز تجربه نشان داده  در ایران ناکارامد است  و باید چاره ای اندیشید!! اینان در زندان بدون هیچ فشار و تهدیدی اعتراف کردند که خودشان هم  در این مانده اند که در این سی سال چه طور این همه دروغ به خورد دانشجویان این مملکت داده اند و چه طور به یکباره در زندان به خود آمده اند و استغفار کرده اند!!

ماکه دیدیم این جوری نمیشه و  دانشگاه های ما همگی شده اند مراکز ترویج علوم غربی تصمیم گرفتیم از کارشناسان خبره ی سیاسی که پایه ی علومشان در متن جامعه شکل گرفته استفاده کنیم. ننه جون شیخ مهدی که پیشتر در ماجراهای پیش از انتخابات با پی بردن به نرخ واقعی تورم بیست و چند  درصدی نبوغ سیاسی خود را اثبات کرده بود یکی از کارشناسان زبده ای است  که ما از نظریاتشون بهره میگیریم!!!

ننه جان نظر شما در باره ی سیاست چیه؟؟؟

ننه:     بلند تر بگو ، چی گفتی ننه؟؟؟  سیا  ساکتی کیه؟؟؟   ننه بذار سمعکم را بذارم ...آهان!!!

من:    ننه جان عرض کردم نظرتون در باره  سیاست ایران چیه؟؟؟

 ننه:        ننه جون   به  نظر من سیاست ایران مثل برنج میمونه!! یعنی سیاست برنجی!!!

من:      میشه بیشتر توضیح بدین؟

ننه:      کاری نداره ننه!!! تو سیاست   هرکاری که میخواین انجام بدین  اول باید پاکش کنین  که سنگ  و آشغال نداشته باشه!!! بعد باید به به مقدارکافی آب ببندید توش !!! اون وقت باید بذارید روی  اجاق تا  خوب دم بکشه!!!  فقط باید حواستون جمع باشه که  زیرش نسوزه!! وقتی دم کشید اون وقت ، آماده ی میل کردن میشه!!!

من:    ننه جون میشه یه کم بیشتر تو ضیح بدین تا منم متوجه بشم؟؟

ننه:       اه تو چقدر دو زاریت کجه ننه جون ؟  الان یه مثال میزنم بیای تو باغ!!!  ببین مثلاً  اول میای  برنجتا پاک میکنی  یعنی هرچی خس و خاشاک میبینی را جمع میکنی!!!  بعد وقتی گندش در میاد آب میبندی تو  خبرای صد من یه غاز بیست وسی و ماجرا را ماستمالی میکنی !!!  بعدش اونایی که گرفتی میذاری تو انفرادی تا خوب دم بکشن ! یعنی مغزشون دم بکشه!! اگه زیرش زیاد باشه مثل  ماجرای کهریزک میسوزه و ته میگیره و بوی گندش  بلند میشه!!!  اما وقتی  دم بکشه میتونی به خورد ملت بدیش !! یعنی  بیاریش تو ی یه برنامه ی تلویزیونی که زنده هم نیست و مرتضی حیدری را بذاری جلوش تا  هی  اعتراف کنه  که اشتباه  می کرده  و فشار از پایین و چانه زنی از بالا و اصلاحات و ... را از غربیا  یاد گرفته!!!

من: ممنون ننه جان از توضیحات کاملتون! ننه جان به نظر شما نخبه ی سیاسی  کیه؟؟؟

ننه: والا  چی بگم ننه؟؟؟  به نظر من نخبه ی سیاسی فقط یه دونه است!! تکه!!

من: چه طور مگه؟؟؟

ننه:   ببین ننه جان همون طور که  سیاستمون برنجیه!! برنجمون هم سیاسیه!!  این برنج سیاسی میتونه عیار نخبه ی سیاسی بودن را  نشون بده!!

من: یعنی چی؟ میتونید توضیح بیشتری بدین؟

ننه:  ببینید تو تاریخ دنیا فقط یه نفر پیدا میشه که   کابینه ی  اولش  به این بهونه که  قیمت برنج ایرانی را کم کنه و  فشار روی مردم را برداره  برنج هندی را خودش مفت مفت بیاره تو کشور و بعد به قیمت برنج ایرانی بفروشدشون!! اون وقت   کابینه ی دومش  برنج را از  شالی کارها ارزون بخره و  بعد برنجهای هندی را سمی و غیر قانونی اعلام کنه و  از تو بازار جمعشون کنه و بعد برنج ایرانی را با قیمت گرون  به مردم بفروشه ، تازه اعلام کنه که تورم 9 درصدی در حال کاهشه!!!

من: یعنی به نظر شما صرف این که کسی بتونه خودش برنج هندی وارد کنه و خودش  جمعش کنه ، عیار نخبه بودن محسوب میشه؟؟

ننه:     نه   نه نه جان  ، این یه شرط اولیه است!! در مرحله ی بعد باید با فنون سبزی کاری آشنا  باشه و  دائم یه لبخند ملیح از نوع دل انگیز رو لبش داشته باشه !! باید توانایی تشکیل کارگروههایی در امور مختلف را داشته باشه  که ریاستش برعهده ی خودش باشه! مثلاً کارگروه ترافیک، سینما، تحول اقتصادی، برنج ، اقتصاد و بازرگانی و ستاد مبارزه با زلزله و سیل و سایر ایادی بیگانه ... آخه میدونیدکه؟ رییس جمهور باید خودش ، کارشناس ارشد باشه!!! و این لازمه ی نخبه بودنه!!!!

من:  ننه جان ممنون که وقت خودتون را به ما دادیدو در این مصاحبه شرکت کردید.

درپایان با تشکر از همه ی دوستان  عزیز  اعلام میکنم که  قصد داریم در هفته های آینده هم با حضور کارشناسان زبده ی صد در صد وطنی   بررسی مبانی علم سیاست را  ادامه  بدیم !!!! در همین راستا از شما تقاضا دارم  نظرات خودتون را  با  من  در میون بذارید. 

باتشکر


پی نوشت خصوصی و بی ربط:  نیش نیش دوباره بیدار شد و  شروع به فعالیت کرد، این بار برای "خیزش"!!!


باز توضیح:  چند وقتی بود که ظاهر وبلاگم بدجوری به هم ریخته بود ،  از چند روز  پیش هم متوجه شدم که پستهای یک ماه اخیر من برای بعضی از دوستان به نمایش در نمی آمد  نمیدونم چرا این طور شده و چه باید کرد  ولی گویا از الطاف بی حد و اندازه ی بلاگفا باشد!!! فعلا علی رغم میل باطنیم قالب وبلاگم را عوض کردم و موقتاً با این قالب  سر میکنم تا شاید این مساله حل بشه ، دوستان عزیزم  اگه کسی میتونه برای حل این مشکل کمکم کنه  بگید چی کار  کنم   ممنون

پستها یی با تاریخ های 8 مهر/ 17 مهر/ 1 آبان / 8 آبان / 10 آبان برای برخی از دوستان به نمایش در نمیاد!!!



یکشنبه دهم آبان 1388 |

ریاضیات کاربردی!!

زندگی... انگار که این مساله حداقل برای من فراتر از یه معادله ی چند مجهوله باشه...
یه وقتایی هست که دیگه برای تبدیل انتگرال حجم به سطح قضیه ی دیورژانس به دردت نمیخوره تازه اگه هم به درد بخوره چی کارش میخوای بکنی؟؟؟ اگه کرل تابع را بگیری و با قضیه استوکس انتگرالش را تبدیل به سطح محصور به یه منحنی کنی اون وقته که میفهمی اون منحنی یه دور باطله که یا تو توش گرفتار شدی و مدام روش میچرخی یا نه اون خم بسته دورت پیچیده و کمرت را خم کرده !!!! دیگه چه فرقی میکنه که شرط تعامد برای ماتریس مزدوج هرمیتیت برقرار باشه یا نه !!؟؟؟ اون وقت انگار بهتره که تغییر متغیر بدی !! حتی اگه دیگه هیچ وقت انتگرالت حل نشه!!!!!!!!!!!!!! کلید حل این معادله ها توی اون عدد پنج فارسیه برعکسیه که همه جای دنیا فقط یه معنی میده!!!!!!!!! اما با توجه به شرایط مرزی گاهی هیچ وقت به جواب نمیرسیم
گاهی هم معادله جواب بدیهی داره...

انگار این روز ها زیادی ریاضی خوندم...

پی نوشت: با دیدن این پست http://kouyeyar.blogfa.com/post-5.aspx در وبلاگ کوی یار این نوشته را به عنوان کامنت نوشتم.

پی نوشت دیگر: همه از 88/8/8 میگن که روز تولد امام هشتمه!!! میگن دیگه تکرار نمیشه!! باور نمیکنم... انگار زندگی هامون این روزا شده قید تکرار!!!! این روز هم مبارک...

    


جمعه هشتم آبان 1388 |

بلای خانمان سوز...

بلای خانمان سوز...

بلای خانمان سوز...

  ...

اگر جایی به نوشته ای با  این تیتر برسم  در اولین نگاه از خواندنش منصرف میشوم یا در خوشبینانه ترین حالت  با   بی حوصله گی با  نگاهی سرسری از آن میگذرم چرا که در باره ی  این درد تلخ جامعه ما ، جز به تکرار،  چیزی ندیده  و  نخوانده ام  ، هر مقاله ، همایش یا برنامه ی تلویزیونی ، همیشه در  ابتدای امر با حسرت خوردن به حال جوانان  شروع میشود و بعد نصیحت کردن  که فلان چیز بد است و امان از رفیق ناباب... و  در آخر هم این جمله که: معتاد یک بیمار است!! همین وبس ... و چنین میشود که درد اعتیاد هم میشود کلیشه!!

کلیشه میشود مثل تمام دردهای دیگری که در این جامعه فقط کلیشه میشوند       

  همگان از این دردهای  بی درمان  سخن ها میرانند و هیچ ریشه ای پیدا نمیشود برای سوزاندن و از پی افکندن!!!!

نمی خواهم تمام این حرفهای تکراری را باز گو کنم ، چرا که همیشه سعیم بر این بوده که از کلیشه ای نوشتن در فریاد سکوت  فرار کنم ، ولی چند روز پیش ماجرایی برایم پیش آمد که هنوز هم ذهن مرا در گیر خود کرده و برای همین  این پست را نوشتم.

.........................

دفتر کار  ما در آخرین طبقه از یک مجتمع اداری تجاری قرار داره، معمولاً عصرها وقتی همه میرن خونه من تا غروب تو دفتر میمونم تا از سکوت وخلوتی اونجا استفاده کنم و یکی دو ساعتی درس بخونم!!   از همون روزای اول متوجه شده بودم که وقتی  همه میرن و طبقه ما  خلوت میشه او نجا تبدیل میشه به پاتوق   چند تا پسر جوون،  گاهی تنها و گاهی چند نفر باهم دیده بودمشون که داشتن سیگاری بار میزدن ولی به روشون نمی آوردم...  چند روز پیش یه پسر بچه که به قیافه اش میخورد دو سه سالی از من کوچیکتر باشه  اومد جلوی در دفتر و با اضطراب گفت:" آقا میدونم شما دیدید تو رو خدا به پلیس زنگ نزنید، من یه خلاف کوچیکی دارم زود انجام میشه میرم ... بزرگی کنید آقا..." گفتم: به پلیس زنک نمیزنم ... انگار دنیا را بهش دادن... خیلی دلم سوخت که آخه چرا یه بچه ( واقعاً یه بچه) اینجوری برای کشیدن مواد التماس کنه...

یه نیم ساعتی گذشت... وقتی حالش  سر کیف شد ، دو باره اومد جلو در و گفت : " دمت گرم آقا... ما رفتیم..." صداش کردم و گفتم بیاد تو؛ چون وقت اداری نبود  گفتم بیاد تو  پیشم ، در دفتر را بستم و دو تا چای ریختم...برام مهم نبود اگه کسی ببینه چی میگه،(من یه جوون ،  یه معتاد جوون را میبرم تو اتاق و در را میبندم... چه اهمیت داره؟؟ )  ازش پرسیدم چرا شروع کردی؟ گفت پدر مادرم اختلاف دارن... گفتم سرچی؟ گفت سرمن!  گفتم: دیدی بهونه میاری! حالا چی میزنی؟  گفت: کراک، شروع کرد از فلسفه ی پوچی گفتن و از مستند شوک  که میدونه ته خطش چی میشه... و از انتخابات که چه واسه آدم اعصاب نمیذاره...!!!

بهش گفتم نمیخوام  نصیحتت کنم ، نمیخوام بهت بگم بده اخه!!! خودت خوب میدونی همه چی را... همه چی به خودت بستگی داره... چرا باید به پلیس زنگ بزنم؟ پلیسی که تو را میگیره ؟  تو که هیچ ، گنده تر از تو هم که گیر می افتن  مواد ازشون گرفته میشه و  از یه مجرای دیگه میرسه به یه جوون دیگه...  زندون برای تو  جز آشنا شدن با  خلافای جدید چه نتیجه ای میتونه داشته باشه؟؟

چیزایی  که از نزدیک دیده بودم را براش  گفتم، از جامعه ای که هر روز داره بیشتر تو لجن اعتیاد فرو میره، از پارک روبروی دانشگاهمون که همه چی توش فراوون بود از خوابگاهی که بارها و بارها جلوی چشم خودم  توش هشیش میکشیدن یا  قلقلی درست میکردن، از کسی که بدون یه ذره خر خونی  رتبه ی تک رقمی ارشد  حقوق قبول شد ولی بلاهایی سرش در اومد که برای فرار از این زندگی سگی و کمی  آرامش، چِت میکرد...  تا حالا شده به این فکرکنی  که چرا این همه مواد  ، در دسترس مردمه؟ کیه که میخواد من و تو خموده و بی حس وحال بشیم؟ کی سود می بره که من وتو سرمون تو بدبختیه خودمون باشه؟ وقتی من و تو مریض باشیم دیگه نمی فهمیم کی داره از چیزایی که مال ماست سو استفاده میکنه ، یا حتی اگه بفهمیم دیگه حال وحوصله نداریم جلوش وایسیم و تو گوشش بزنیم... به خودت بیا!  بفهم کیه که داره ریشه ی نسل مارا میزنه؟ بچه به خودت بیا...

من وتو ایم که باید دست بذاریم رو پای  خودمون ، بلند شیم  و جلوی همه ی اونا را بگیریم ، من و تو حق داریم یه زندگی خوب داشته باشیم تا دیگه برای آرامش پیداکردن نیایم طرف این زهرماری...

بهش گفتم بره یه جایی که کمتر تو جمعای اینجوری باشه و یه کم به حرفام فکر کنه... قبول کرد  و گفت حرفام روش تاثیر کذاشته و رفت...

سه روز بعد دو باره  همونجا دیدمش... گفت حرفام روش تاثیر گذاشته ،  تو ترکه  و فقط سیگار میکشه...

اگه تو ترکه پس چرا دوباره به  پاتوق اومده بود؟؟؟؟؟...... 

......................... 

پی نوشت:  متنفرم ازین جامعه ی زشت



------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح 88/5/8: چند وقتی بود که ظاهر وبلاگم بدجوری به هم ریخته بود ،  از چند روز  پیش هم متوجه شدم که پستهای یک ماه اخیر من برای بعضی از دوستان به نمایش در نمی آمد  نمیدونم چرا این طور شده و چه باید کرد  ولی گویا از الطاف بی حد و اندازه ی بلاگفا باشد!!! فعلا علی رغم میل باطنیم قالب وبلاگم را عوض کردم و موقتاً با این قالب  سر میکنم تا شاید این مساله حل بشه ، دوستان عزیزم  اگه کسی میتونه برای حل این مشکل کمکم کنه  بگید چی کار  کنم   ممنون


جمعه یکم آبان 1388 |

تهدیدات نرم و سخت!!!

فضای مجازی در ایران نهالی نو پاست که در این سالهای کوتاه پیشرفت خیلی زیادی داشته و  به نوعی بلوغ زود رس رسیده طوری که در این قحطی رسانه و نبود اطلاع رسانی شفاف،  تبدیل به یکی از رسانه های  فعال  و پر مخاطب شده است ،در فضایی که هر نوع انتقادی  در نطفه خفه میشد ،  وبلاگ های ایرانی عمدتاً با مضامین فرهنگی و اجتماعی و زیر لایه های اعتراضی انتقادی هم چنان به فعالیت خود ادامه میدادند تا اینکه پس از حوادث انتخابات اخیر و بیدادگاههای ساختگی و...  تمامیت خواهان،  دیگر  نتوانستند نقش فضای  مجازی را نادیده بگیرند و  جرم اصلی بسیاری از بازداشت شده گان را فعالیت اینترنتی اعلام کردند ، به یکباره حمله ی همه جانبه ای علیه کاربران اینترنتی آغاز شد،  از یکسو حجم ف ی لتر ینگ افزایش یافت و از سوی دیگر  اظهار نظرهای سرکوب گرانه آغاز شد،  یکی از پلیس دیجیتال میگفت و دیگری از فریب خوردن جوانان توسط بیگانگان ، یکی ریشه ی انقلاب مخملی را در فیس بوک و تویتر می جست و یکی هم اینترنت را بلای جان جوانان اعلام کرد، آن قدر فشار ها افزایش پیدا کرد که بلاگفا که از پر کاربرترین سایتها در ایران است نیز دستخوش تحولات شد و  اشکالات چندین و چند روزه اش زمزمه ی  خیانتش را در گوش ها پیچاند و بعد هم اقدام به تعطیلی بسیاری از وبلاگهای زیر مجموعه اش نمود، اما در بین اظهار نظر های مختلف،  فرماندهان سپاه، نقش پر رنگ تری داشتند و بدون استثنا  هر هفته ، یک مصاحبه از این مجموعه (از فرمانده تا آبدارچی ) در رسانه ها پخش شد مبنی بر لزوم  برخورد قاطع با معترضین در فضای  مجازی!!!!  ( همون طور که در دنیای واقعی میشد!!  داخل پرانتز:   تصور کنید الان که در حال خواندن این متن هستید یک باتوم از  وسط شیشه ی مانیتور  به وسط سرتون فرود می آمد!!!) این اظهار نظرها به فرماندهان کشوری ختم نشد و  سپاه به صورت منطقه ای و استانی هم اقدام  به تنگ کردن فضای مجازی بر کاربران نموده است .
مثلاً در هفته ای که گذشت رحيم غلامي فرمانده کل  سپاه اراک در گفتگو با خبرنگار فارس گفته که: برخي از افراد در راستاي مبارزه نرم‌افزاري با نظام اسلامي نسبت به ايجاد اين وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌ها در فضاي مجازي اقدام کرده‌اند که در راستاي مقابله با اين تهديد نرم‌افزاري دشمن، اقدامات جدي در دستور کار قرار گرفته است. وي اضافه کرد: در کميسيون‌هاي مربوط در فرمانداري اراک، راهکارهاي مبارزه با اين تهديد دشمن مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است و سپاه نيز به عنوان يکي از اعضاي اين کميسيون با رصد کردن اين وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌ها نسبت به بررسي محتوايي آن اقدام مي‌کند.
غلامي با اشاره به حساسيت پايگاه‌هاي نيروي مقاومت بسيج اراک نسبت به اين سايت‌ها و وبلاگ‌ها در فضاي مجازي اظهار داشت: هم اينک در راستاي مقابله با اين شبکه‌هاي مجازي معاند ، 45 وبلاگ فعال از سوي علاقمندان بسيجي به روز شده و در آن نسبت به تهديدات نرم دشمن به مردم اطلاع‌رساني مي‌شود که با توسعه اين پايگاه‌ها فضا براي عرض اندام وبلاگ‌هاي ضد نظام در اين شهر تنگ مي‌شود.
 فرمانده سپاه ناحيه مقاومت بسيج اراک با تاکيد بر افزايش حضور فعاليت‌هاي مجازي سپاه افزود: به منظور مقابله با تهديدات نرم‌افزاري دشمن در فضاي اينترنتي و تهاجم نرم و رسانه‌اي برخي از جريان‌هاي همسو با گروه‌هاي معاند در اراک، کارگاه‌هاي آموزشي براي مسدود کردن و هک اين سايت‌ها و وبلاگ‌ها برگزار و نيروهاي جوان و متخصص در اين حوزه در حال آموزش هستند که به زودي با فعال شدن آنان فضاي سايبري اراک از وجود چنين مجموعه‌هايي پاک‌سازي خواهد شد.
خنده داره!! نیست؟
------------------------
پ.ن1: دولت ا.ن در چهار سال اول مدام از دشمنای خارجی و دست عوامل بیگانه میگفت و انقلاب خزنده و مخملی و این صحبتا! دیدید آخر چهار سال هم ،  همه اینایی که میخواستن کارای مخملی کنن را دستگیر کرد و به کوری چشم حسود و به پشتوانه ی 24 میلیونیش ثابت کرد ایران آزادترین کشور دنیاست و مشکلی هم اگه هست فقط دست بیگانه ها  توشه!!!  حالا قابل پیش بینیه که در پایان چهار سال دوم کلاً اینترنت در ایران وجود نداشته باشه و تمام اونایی که یه بار گذرشون به دنیای نت افتاده  محاکمه میشن و به جرم خودشون اعتراف میکنن!!
 پ.ن2: این روزا  خیلی کار دارم و وقت نمیکنم به فریاد سکوت سر بزنم و فقط آخر هفته ها میام ، اما از همه ی دوستان میخوام که من را با نظرات خوب خودشون  کمک کنن! قول میدم  آخر هفته ها به همه سر میزنم.
پ.ن3: این حضور کمترم در فضای سایبر هیچ ربطی به  تهدبدات نرم و سخت و ... نداره! از گرفتار یهای روزانه که بگذریم تصمیم به یه تغییر رشته ی  سخت و اساسی گرفتم که خیلی سخته و تلاش زیادی میخواد و لازمه ی وقت بیشتریه! برام دعا کنید  که موفق بشم . این روزا کتابای جدید با موضوعات جدید دارم میخونم که هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز بشن کتابای درسیم!!! اگه همین جوری پیش بره دارم میشم جامع همه ی علوم!! ( همه کاره و هیچکاره!!)
پ.ن4:  دیروز یکی از بچه های هم دانشگاهی  زنگ زد و گفت یه نشریه تخصصی  دارن که میخوان یه صفحه  را طنز و کاریکاتور کار کنن از من خواست مسئولیتش را من قبول کنم، خیلی خوشحالم که هنوز این قدر اعتبار دارم که با وجود این که دیگه اونجا نیستم  این مهم را مطرح کرد (ممنونم  دوست من)  با این وجود نمیدونم قبول کنم یا نه چون سرم شلوغه و وقت اصلاً ندارم! با این وجود خوبه، هم برای من هم اینکه شاید بهونه ای بشه تا این وبلاگ را به روز کنم...

جمعه هفدهم مهر 1388 |

آرش

از این بیداد میکنم فریاد

فریاد سکوت من شاید حرفهایی باشد که هیچ وقت هیچکس نشنیده است وشاید نخواهد شنید شاید...






مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من به تنگ آمده ام از همه چيز
از شما "خفته چند"
چه کسی می آيد با من فرياد کند

فريدون مشيری






موضوعات

مبانی بومی علم سیاست(طنز)

توی ده شلمرود...

دل نوشته های من

دانشگاه

فرهنگ و جامعه

دلنشین...

کاریکاتور را دوست دارم...

پیوندهای روزانه

گالری عکس

بهترین قالب های وبلاگ

خبرنامه دانشجویان تربیت مدرس

خبرگزاری هرانا

پایگاه اطلاع رسانی تلاطم

رادیو زمانه

موج سبز

تغییر

نوروز

آینده

قلم

روزنامه ی اعتماد

مطالب اخير

برای ازادی.برای عشق.برای همه روزهای خوب و برای....

13 آبان، جنایت ومکافات...

مبانی بومی علم سیاست- قسمت اول -

ریاضیات کاربردی!!

بلای خانمان سوز...

تهدیدات نرم و سخت!!!

خر ما از كُره گي دُم نداشت!!

رمضان غیر حکومتی ، به آخر رسید

یه روز سبز دیگه تو تاریخ ایران ثبت شد

پیوند ها

گالری عکس

بهترین قالب های وبلاگ

sansoor

خبرنامه امیر کبیر

خبرنامه بوعلی

خبرنامه اراک

دکتر محمد مصدق

دکتر شریعتی

مهندس مهدی بازرگان

عبدالعلی بازرگان

دکتر مهاجرانی

دکتر سروش

سایت رسمی احمد شاملو

سایت رسمی فروغ فرخ زاد

یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی

تیره گان- امیر/باچشمها.....

کافه سخن

ملی مذهبی (فرزاد مشیری)

شبنمی در کویر (امین نظری)

دفتر نقاشی

ستاره

دل نوشت

فریادی در سکوت

نجوای آزادی

کوی یار

.:: خاطر عاطر ::.

فقط عشق است پرسپولیس

نگاه از بیرون

وب نوشته های من mdt414

سیدابراهیم نبوی

مرداب (نیلوفر)

تولدی دیگر از فریاد سکوت

نجواهای پاییزی( ولنگار آزاد)

( مـهـــــــــرنـگـــــــــار )

نوشته های یک تبعیدی(نینا!)

آخرین خبرها (نینا)

امروز ایران (خبر)

سکوت(خبری تحلیلی)

وبلاگ خلیل جوادی

فریادآزادی

فریاد یا سکوت

بغض خسته

ماگما

کیهان نورد

تو ای خدای هستی...

امکانات جانبی

RSS 2.0