تبليغاتX
فریاد سکوت
یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 10:23 :: نويسنده : آرش

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان

بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا  (2)

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی

داد از این بی دردیها، خدایا (2)
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا (2)

وه که به حسرت عمر گرانی سر شد

همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جام به خون زد
آه .. دلبرم زنا شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی

وای از این افسون سازی، خدایا  (2)

         پی نوشت:       به سکوت سرد زمان باصدا ی استاد محمد رضا شجریان

---------------------

احضار جهت پاره ای از توضیحات:   
سلام دوستان ، چندی بود  که فریادسکوت  با مشکلات زیادی روبه رو شده بود  و بعضی پستا و برخی نظرات برای بعضیا به نمایش در نمیومد تو این مدت هر جور تغییری میتونستم ایجاد کردم تا خدا را  شکر به نظر میاد حل شدن...
از این به بعد یه سری تغییرات در فریاد سکوت ایجاد میکنم اول این که علی رغم میل باطنیم قسمت نظرات تاییدی میشه و همین طور بعضی از پستا رمز دار میشن، از همه ی دوستان عزیز بابت این تغییرات عذر خواهی میکنم ، هرکس رمز پستا را خواست بگه تا براش بگم در ضمن به غریبه رمز نمیدم!!! پس خواهش تمنا ممنوع!! گفتم که فقط بعضی پستا !!!
بعضی از پستها مثل این پست هم با رمزی که بتون میدم باز نمیشه چون زیادی شخصی هستن و فقط برای دل خودم نوشتم... دیگه دیگه اینجوریاست...

اعتراف:   علی رغم همه ی تغییرات من همون آرش سابقم!!! پس خط مشی فریاد سکوت هیچ تغییری نخواهد کرد!!!!!

پی نوشت:    بعضی حرفا هست که حتما باید نوشته شوند ولی بهتر است هیچ کس آنها را نخواند...


ادامه مطلب ...


چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 10:31 :: نويسنده : آرش

مرغ سحر  ناله سر مکن
دیده گان خسته،  تر مکن
ما ز آه و ناله خسته ایم
ما غمین و دل شکسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
نغمه های شادمانه خوان
صد سروده جاودانه خوان
با نوای عاشقانه خوان
ناله سر مکن
ظلم ظالمان همیشه هست
 جور بی امان همیشه هست
مکر دشمنان همیشه هست
بر دهان ظالمان بزن،

ناله سر مکن.


 پی نوشت:   بیانیه دفتر تحکیم وحدت به مناسبت آغاز آذر ماه،  http://autnews.es/node/4346  




شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 19:36 :: نويسنده : آرش

سیاست دسته بیلی!!!!!

هفته ی گذشته  پس از مصاحبه ی جنجالی ننه جون شیخ مهدی با ما!! و  استقبال گسترده ی مخاطبان، بر آن شدیم تا بیشتر از نظریات این کارشناس زبده و با تجربه استفاده کنیم، ولی متاسفانه  خبر رسید  که   ایشون پس از مصاحبه  ناپدید شدن!!!! آخرین بار ایشون در شلوغی های  روز سیزده آبان در مقابل میوه فروشی آق غضنفر در حال خرید سبزی  دیده شدن!!!  به گفته ی شاهدان عینی ننه جون پس از خرید سبزی بدون اینکه حتی به سبزا  نزدیک بشه یا شعاری علیه کسی بده در حال بازگشت به خونه بوده که توسط افراد ناشناس  مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به  مکان نامعلومی منتقل گردیده !!! این خبر هنوز توسط روزنامه ی کیهان تایید نشده است!!! طبق گفته ی آق غضنفرِ میوه فروش: احتمال دارد که این اتفاق به نوع سبزیهایی که ننه جون  خریدن مربوط باشه!!! اما مراجع ذی صلاح هنوز ارتباط این سبزیها با سبزیکاریهای صورت گرفته در منزل رییس جمهور را تایید نکرده اند!!!!

با توجه به اتفاقات اخیر ،  امروز کسی حاضر به مصاحبه  با ما نشد و  همه از این کار خودداری نمودند!!! ما هم که دیدیم این جوریه ،  کمر همت را بستیم،  آستینا را بالا زدیم  و  گفتیم  خودمون با همین بازوی خودمون یه خورده علم تولید کنیم تا ببینیم آخرش چی میشه!!!!! آخه چرخ مملکت که بدون علوم انسانی  نمیچرخه! ( اونم از نوع بومیش!)

بحث امروز را از یه خبرخیلی  مهم و اساسی  که  هفته ی گذشته در حوزه ی سیاست  رخ داد  شروع میکنیم: نه اشتباه نکنید نمیخوام از ماجرای  13 آبان یا بازداشتهای صورت گرفته یا صدور حکم اعدام برای تعدادی از معترضین بگم،  نه!!  ما میخوایم اینجا کار کارشناسی انجام بدیم،  نمیخوایم دو روز دیگه پشت سرمون حرف در بیارن و به جرم وابستگی به غرب  بندازنمون تو  اوین!!! الکی که نیست که....!!! باید زیر بنایی کار کنیم!!!

این خبر مهم بدین شرح بود: واردات  45000 عدد  دسته بیل به ایران توسط گمرک تایید شد!!!  این دسته بیلها  با مارک اندونزی بوده و از کشور امارات خریداری شده اند!!!!

چی؟؟؟؟ چه ربطی داشت به سیاست؟؟؟؟  الان عرض میکنم خدمتتون، بنده  با توجه به شناختی که از جامعه ی سیاسی ایران دارم پی بردم که تئوریهای متفاوتی درباره ی دسته بیل مطرحه!! برخی معتقدند  مسئولین کشوری و لشکری ،  این دسته بیل ها را  برای کارهای زیر ساختی  و  به عبارتی درست کردن زیر بنای علوم انسانی خریداری کردن!!!  اول باید پی را درست کنن بعد بتن بریزن و فندانسیون  و  بعد اسکلت سازی و... ( من عمران نخوندم ولی بچه های عمران خوب میفهمن من چی میگم! از اونا بپرسین!!)  خب برای  همه ی این کارا ، " بیل " یه نیاز اساسی محسوب میشه  دیگه!!!!!!

اما سیاست دسته بیل به اینجا ختم نمیشه ! ممکنه که از کاربردهای جانبی دسته بیل استفاده های بهینه بشه!!! مثلاً  اصولا دسته ی بیل،  سفت و محکمه ،  دیر میشکنه و به خوبی قابلیت استفاده جهت ضربه زدن به  خس و خاشاک را  داره!  بعضی کارشناسان امور سیاسی اذعان دارند که از لحاظ اصولی دسته بیل بهتر از وسایلی مثل باتوم  و چماق جواب میده و چون میتونه در دسترس همه باشه ،  بعدا مشکل قانونی پیش نمیاد که تقصیرش بیفته گردن فلان ارگان شبه نظامی !!!!  متاسفانه برای 13 آبان که شانس آوردیم و این دسته بیلا  نرسیدن  ولی اگه خدا عمری بده و تا اون موقع چپه نشیم (!!!) کارکرد دسته بیل را در 16 آذر و 22 بهمن با هم می بینیم  و من توضیحات تکمیلی را اون موقع  به تون میگم!!!!

یکی دیگر از کاربردهای بیل برای سبزی کاریه !!!

 چیه  چی میگی؟  چرا غر میزنی؟؟  هی بگو چرا گیر دادی  به سبزی؟؟؟؟؟  ربط داره!! خیلی هم ربط داره!!!!  مگه چند ماه  پیش  تو فیلم تبلیغاتی ندیدین؟؟ اون روز گفتن که هر سبزی که سبزی نیست!! بعضی سبزا علف هرزن!! و ما نتیجه گرفتیم  آقایون خودشون سبزی پروری دارن!!  بالاخره دیدیم که محصول سبزیشون دو روز مونده به 13 آبان به عمل اومد و قرار شد این سبزای قلابی روز سیزدهم بریزن  و هرکی مچ بند سبز داره را تار و مار کنن!!  اما این محصول جدید انگار بیشترش علف هرز از آب درومد و بین سبزی مردم رنگ نداشت!!!  برای همین برای اینکه بتونن برای بعدها سبزیهای بهتری تولید کنن مجبور شدن بیل وارد کنن تا ببینن بیلای خارجی چه جوری جواب میده!!!

 

 پس به این نتیجه میرسیم که  بیل نقشی اساسی در سیاست داخلی ایران دارد!! به ویژه این که وقتی مدل دولتی را بر پایه ی سبزی پروی  قرار دهیم!!  اون جاست که یک نفر در وسط جمعیت ایستاده شعر میخواند و بقیه در حالی که به قربون چشمای خوشگل و لبخندای خوشگلترش میرن جواب میدهند : بعععععععله!! و همه با هم به حرکات موزون میپردازن!!!!

بدین شکل که:

عمو سبزی فروش... بله....

عمو سبزی فروش ....بله....

سبزی کم فروش... بله... 

...

و این  آواز همچنان ادامه دارد...




یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 9:30 :: نويسنده : آرش

من اپیزود بندی بلد نیستم

  روز 13 آبان... ساعت  10:35 صبح

تو کجایی پس؟

اینجا: دانشگاه تهران

وضعیت: رو هوا...

روز 13 آبان... ساعت  13:15 ظهر

الو ... الو... صدا نمیاد...  همدان چه خبره؟؟؟؟ الان تو  هشتی علومم!!!

فقط صدای یار دبستانی خوندن میاد... معلومه جمعیت خیلی زیاده... خیلی  خیلی زیاده.... چشماما میبندم و خودما وسط هشتی علوم تصور میکنم...

بچه های بوعلی گل کاشتن، 12 آبان برنامه ی  بحث آزاد بچه های انجمن فوق العاده بوده... سیزدهم هم فقط کار سبزا بوده ... یه حرکت کاملاً خود جوش که هیچ کس هیچ تبلیغی براش نکرده...

تو این یکی دو ساله خیلیا، از دانشگاه رفتن، محمد صیادی بیچاره که تو زندونه، خیلیا فارغ التحصیل شدن یا مجبور شدن برن یه دانشگاه دیگه... ولی با تمام سختیا وفشارایی که رو بچه هاست هنوز هم نشون دادن که دانشگاه ما زنده است...

کاش  اون جا بودم... دلم تنگه...

تو یه همچین روزایی ،  بعد از ماجرای 13 آبان 86 چهارتا دوست تصمیبم گرفتن یه کار تازه بکنن و یه نشریه دانشجویی مستقل راه بندازن... بدون هیچ امکاناتی ، نه پول ، نه حتی کامپیوتر نه سابقه ی فعالیت نشریاتی!!  تو اتاقای خوابگاه به اون شلوغی!! با تمام سنگایی که واسه اونا انداخته میشد!!! اما با تمام سختیها فریاد سکوت بلند شد... فریادی که دیگه هیچ وقت ساکت نمیشه... اون روز اون چهار نفر نمیدونستن سرنوشتشون به کجا ها میرسه... اون روزا اوایل، نوشته هام چه جدی چه طنز ،  یا بدون اسم بود یا به اسم یکی از دوستام!!! یادش به خیر... بعد از ماجراهای 13 آبان اون سال و جنجال مستقلیا یه طنز نوشتم!!  بعداً به خاطر اصرار دوستام برای داشتن یه ستون ادامه دار،  ادامه دادم... دلم تنگه...

چند روز پیش دوست عزیزم اسماعیل برام یه کامنت گذاشته بود که میذارمش اینجا:

برای ارش.برای ازادی.برای عشق.برای همه روزهای خوب و برای....

اپیزود اول

نمیدانم 5یا6 سالم بود احساس میکردم همه دنیا خودم هستم همه ی ادمها هیولا هستند که وقتی من میبینمشان به شکل انسان درمیایند و وقتی ازشان جدا میشوم دوباره به همان شکل هیولاها درمیایند.فکر میکردم تنها من انسان هستم و این دنیا تنها برای من است. اما حالا همه چیز فرق کرده است.

اپیزود دوم

پاییز84بود تازه امده بودم دانشگاه احساس میکردم همه مثل خودم هستند. گفتم اینجا تنهایی بیشتر است بگذار خدا را بیشتر بشناسم و خدایم شد همه ی دنیایم. شبیه یک صورت بزرگ و مهربان برای خودم تجسمش میکردم. گذشت و حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود سوم

پاییز 85 بود نمیدانم روزش را ارش یادت هست؟ دفتر انجمن را بستند و من انجا خدا را صدا زدم. همه دلشکسته بودند و خدا هم کنارمان بود. دیدمش. حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود چهارم

زمستان 85 بین الحرمین سیدالشهدا بودم و هوا بارانی دلم برای خدا تنگ شده بود انگار اینجا هوای دلم بهتر است. حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود پنجم

سعی صفا و مروه بود تمام خیالات کودکیم جلوی چشمانم رد شد کودکی اشتباه میکردم. جلال حق داشت. اینها انسانند. تا امروز میپنداشتم تنها در چشم افتاب نمیتوان نگاه کرد اما فهمیدم در چشمان اینان نمیتوان نگاه کرد. حالا انگار همه چیز فرق کرده است...

اپیزود ششم

جنگ انتخابات را واگذار کردیم بامداد 23 خرداد بود ساعت 0 با فضلی تا صبح امارها را نگا میکردیم و سیگار میکشیدیم و گریه میکردیم.ارش یادت هست؟ همه را گرفتند. مهدی و سیاوش و فضلی و رضا و پوریا و حجت و .... واقعا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود هفتم

تابستان88 ، خداحافظ دانشگاه بوعلی سینا خداحافظ نفسهای پله خداحافظ دانشکده خداحافظ غروب پاگردها خداحافظ روزهای خوب. جوانیمان را لای دیوارها و سر در دانشگاه گذاشتیم و امدیم. همه امدیم خانه. حالا همه چیز فرق کرده است...

اپیزود هشتم

خوابگاه دانشگاه تهرانیم 11 ابان 88 با بچه ها درباره خدا و تصویرش حرف میزنیم هر کس چیزی میگوید جالبترین نظر برای پویاست میگوید خدا برای من شبیه سفره ماهیست. به حق چیزای نشنیده.حالا انگار همه چیز فرق کرده است...

فردا 13 ابان است دلم برای همه تنگ شده فضلی و مهدی هم سلام میرسونن. خدا همینجاست لای این شب بوها پای ان کاج بلند ....

  ممنون اسماعیل عزیز به امید روزی که باز کنار هم باشیم... خودت گفتی انگار سرنوشت همه ی بچه های بوعلی به هم گره خورده است... به یاد روز های خوب... به یاد دوستان خوب... وبه یاد زندگی... حالا انگار همه چیز فرق کرده است اپیزود آخر را من مینویسم...

اپیزود آخر

پاییز دلتنگی ها میگذرد و من سرگردان کوچه های تنهایی... پاییز دلتنگیها میگذرد و من خودم را در سراسر دانشگاه جا گذاشته ام، از خوابگاه تا دانشکده ، از دفتر کانونها تا پشت در دفتر انجمن منحله!!!! از نمایشگاه تا هشتی علوم...  هشتی دوست داشتنی علوم... به یاد همه ی آدما ، دوستا و دشمنا انجمنی ها و بسیجی ها !!!  سرما و یخ بندان و باد پاییزی... ازهمه مهمتر بهمنا...! انواع بهمن...! دلتنگی... دلتنگی واسه  کسی که حتی نمیدونی به یادت هست یانه... ولی مهم نیست...  انگار خدا این بار قایم شده و من چشم گذاشته ام و لحظه ها را میشمارم... به صد که رسید باید برم پیداش کنم... ده... بیست... سی ...  چهل...  پنجاه...



پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 19:3 :: نويسنده : آرش
ضرب و شتم شدید حبیب ا... پیمان توسط جیره خواران ...

شعار نوشتن حتی روی ماشین نیروی انتظامی!!! دیگه چه جوری بگیم که بفهمید؟؟


و سبزها سبز میمانند تا همیشه...

حتی اگر ایرنا این گونه نقل کند:


نوشتنی ها بماند برای بعدتر...



یکشنبه دهم آبان 1388 :: 9:38 :: نويسنده : آرش
مصاحبه سیاسی  با ننه جون شیخ مهدی!!!!


این روزا بازار علوم انسانی داغ داغه و هرکی هر جا میشینه در باره ی بومی سازی علوم انسانی به ویژه جامعه شناسی و سیاست صحبت میکنه !!!

 ما هم که دیدیم فعلا خرتو خره و هرکی با هر تخصصی سیاستمدار شده ،گفتیم ما چی مون از بقیه کمتره ؟؟ تصمیم گرفتیم از این به بعد در این ستون به بررسی مبانی  جامعه شناسی سیاسی  وبه طور خاص به صورت بومی در ایران بپردازیم و با همین عرق جبین وکد یمین خودمون علم تولید کنیم!!!!

در همین راستا  ابتدا قصد داریم که به ریشه و پیشینه ی علم سیاست بپردازیم!!!!

همان طور که میدانید: " سیاست ، پدر ومادر ندارد" اگه گفتید این حرف را  اولین بار از کی شنیدید؟؟ آفرین درسته: روز اول دانشگاه ؛ این اولین حرفی بود  که  پدرتون به تون گفت!!  تجربه ثابت کرده وقتی آقای پدر داشت  این جمله ی قصار را تو گوش شما زمزمه میکرد، تو خاطره هاش غرق شده بود و به سی سال پیش فکر میکرد که نوارای شریعتی مثل نقل ونبات دست جوونا بود و همه با هم تو خیابون داد میزدن جمهوری اسلامی!!!  

ولی بعد از  سی سال حالا میترسه که  این سیاست بی پدر و مادر،  بچه اش  را از پدر و مادرش بگیره و بفرسته اونجایی که سهراب کشونه و  برای جوونا  ترانه ی مرگ  میخونن!!!!

پس اثبات میشه که سیاست پدر ومادر نداره و بیخیال ریشه و پیشینه اش میشویم!!!! برای آشنایی بیشتر با سیاست تصمیم داشتیم که  از نظریات سیاستمداران برجسته استفاده کنیم  ولی از اونجایی که  ما کشوری اسلامی هستیم و بارها و بارها  از سیاستهای  غرب اعلام انزجار نموده ایم،  لذا تصمیم گرفتیم تئوریسین های ایران را معرفی نماییم!  با یه کم تحقیق و توجه بیشتر  دیدیم همه ی تئوریسین های سیاسی محترمانه و نه با مشت و لگد به زندان دعوت شده اند و  در حالی که به گفته ی خودشون  حسابی ازشون پذیرایی شده بود ،  با یه کم   خضوع و تنهایی  در پیشگاه  باریتعالی  و الطاف خفیه ی برخی  آقایون به این مهم اعتراف کردند که: تو این سی سال  هرچی درس خونده بودن به هیچ دردی نمیخورده و اساساً تئوری های ماکیاولی و  ماکس وبر از اساس  توطئه ی غرب بوده که باز تجربه نشان داده  در ایران ناکارامد است  و باید چاره ای اندیشید!! اینان در زندان بدون هیچ فشار و تهدیدی اعتراف کردند که خودشان هم  در این مانده اند که در این سی سال چه طور این همه دروغ به خورد دانشجویان این مملکت داده اند و چه طور به یکباره در زندان به خود آمده اند و استغفار کرده اند!!

ماکه دیدیم این جوری نمیشه و  دانشگاه های ما همگی شده اند مراکز ترویج علوم غربی تصمیم گرفتیم از کارشناسان خبره ی سیاسی که پایه ی علومشان در متن جامعه شکل گرفته استفاده کنیم. ننه جون شیخ مهدی که پیشتر در ماجراهای پیش از انتخابات با پی بردن به نرخ واقعی تورم بیست و چند  درصدی نبوغ سیاسی خود را اثبات کرده بود یکی از کارشناسان زبده ای است  که ما از نظریاتشون بهره میگیریم!!!

ننه جان نظر شما در باره ی سیاست چیه؟؟؟

ننه:     بلند تر بگو ، چی گفتی ننه؟؟؟  سیا  ساکتی کیه؟؟؟   ننه بذار سمعکم را بذارم ...آهان!!!

من:    ننه جان عرض کردم نظرتون در باره  سیاست ایران چیه؟؟؟

 ننه:        ننه جون   به  نظر من سیاست ایران مثل برنج میمونه!! یعنی سیاست برنجی!!!

من:      میشه بیشتر توضیح بدین؟

ننه:      کاری نداره ننه!!! تو سیاست   هرکاری که میخواین انجام بدین  اول باید پاکش کنین  که سنگ  و آشغال نداشته باشه!!! بعد باید به به مقدارکافی آب ببندید توش !!! اون وقت باید بذارید روی  اجاق تا  خوب دم بکشه!!!  فقط باید حواستون جمع باشه که  زیرش نسوزه!! وقتی دم کشید اون وقت ، آماده ی میل کردن میشه!!!

من:    ننه جون میشه یه کم بیشتر تو ضیح بدین تا منم متوجه بشم؟؟

ننه:       اه تو چقدر دو زاریت کجه ننه جون ؟  الان یه مثال میزنم بیای تو باغ!!!  ببین مثلاً  اول میای  برنجتا پاک میکنی  یعنی هرچی خس و خاشاک میبینی را جمع میکنی!!!  بعد وقتی گندش در میاد آب میبندی تو  خبرای صد من یه غاز بیست وسی و ماجرا را ماستمالی میکنی !!!  بعدش اونایی که گرفتی میذاری تو انفرادی تا خوب دم بکشن ! یعنی مغزشون دم بکشه!! اگه زیرش زیاد باشه مثل  ماجرای کهریزک میسوزه و ته میگیره و بوی گندش  بلند میشه!!!  اما وقتی  دم بکشه میتونی به خورد ملت بدیش !! یعنی  بیاریش تو ی یه برنامه ی تلویزیونی که زنده هم نیست و مرتضی حیدری را بذاری جلوش تا  هی  اعتراف کنه  که اشتباه  می کرده  و فشار از پایین و چانه زنی از بالا و اصلاحات و ... را از غربیا  یاد گرفته!!!

من: ممنون ننه جان از توضیحات کاملتون! ننه جان به نظر شما نخبه ی سیاسی  کیه؟؟؟

ننه: والا  چی بگم ننه؟؟؟  به نظر من نخبه ی سیاسی فقط یه دونه است!! تکه!!

من: چه طور مگه؟؟؟

ننه:   ببین ننه جان همون طور که  سیاستمون برنجیه!! برنجمون هم سیاسیه!!  این برنج سیاسی میتونه عیار نخبه ی سیاسی بودن را  نشون بده!!

من: یعنی چی؟ میتونید توضیح بیشتری بدین؟

ننه:  ببینید تو تاریخ دنیا فقط یه نفر پیدا میشه که   کابینه ی  اولش  به این بهونه که  قیمت برنج ایرانی را کم کنه و  فشار روی مردم را برداره  برنج هندی را خودش مفت مفت بیاره تو کشور و بعد به قیمت برنج ایرانی بفروشدشون!! اون وقت   کابینه ی دومش  برنج را از  شالی کارها ارزون بخره و  بعد برنجهای هندی را سمی و غیر قانونی اعلام کنه و  از تو بازار جمعشون کنه و بعد برنج ایرانی را با قیمت گرون  به مردم بفروشه ، تازه اعلام کنه که تورم 9 درصدی در حال کاهشه!!!

من: یعنی به نظر شما صرف این که کسی بتونه خودش برنج هندی وارد کنه و خودش  جمعش کنه ، عیار نخبه بودن محسوب میشه؟؟

ننه:     نه   نه نه جان  ، این یه شرط اولیه است!! در مرحله ی بعد باید با فنون سبزی کاری آشنا  باشه و  دائم یه لبخند ملیح از نوع دل انگیز رو لبش داشته باشه !! باید توانایی تشکیل کارگروههایی در امور مختلف را داشته باشه  که ریاستش برعهده ی خودش باشه! مثلاً کارگروه ترافیک، سینما، تحول اقتصادی، برنج ، اقتصاد و بازرگانی و ستاد مبارزه با زلزله و سیل و سایر ایادی بیگانه ... آخه میدونیدکه؟ رییس جمهور باید خودش ، کارشناس ارشد باشه!!! و این لازمه ی نخبه بودنه!!!!

من:  ننه جان ممنون که وقت خودتون را به ما دادیدو در این مصاحبه شرکت کردید.

درپایان با تشکر از همه ی دوستان  عزیز  اعلام میکنم که  قصد داریم در هفته های آینده هم با حضور کارشناسان زبده ی صد در صد وطنی   بررسی مبانی علم سیاست را  ادامه  بدیم !!!! در همین راستا از شما تقاضا دارم  نظرات خودتون را  با  من  در میون بذارید. 

باتشکر


پی نوشت خصوصی و بی ربط:  نیش نیش دوباره بیدار شد و  شروع به فعالیت کرد، این بار برای "خیزش"!!!





جمعه هشتم آبان 1388 :: 9:19 :: نويسنده : آرش
زندگی... انگار که این مساله حداقل برای من فراتر از یه معادله ی چند مجهوله باشه...
یه وقتایی هست که دیگه برای تبدیل انتگرال حجم به سطح قضیه ی دیورژانس به دردت نمیخوره تازه اگه هم به درد بخوره چی کارش میخوای بکنی؟؟؟ اگه کرل تابع را بگیری و با قضیه استوکس انتگرالش را تبدیل به سطح محصور به یه منحنی کنی اون وقته که میفهمی اون منحنی یه دور باطله که یا تو توش گرفتار شدی و مدام روش میچرخی یا نه اون خم بسته دورت پیچیده و کمرت را خم کرده !!!! دیگه چه فرقی میکنه که شرط تعامد برای ماتریس مزدوج هرمیتیت برقرار باشه یا نه !!؟؟؟ اون وقت انگار بهتره که تغییر متغیر بدی !! حتی اگه دیگه هیچ وقت انتگرالت حل نشه!!!!!!!!!!!!!! کلید حل این معادله ها توی اون عدد پنج فارسیه برعکسیه که همه جای دنیا فقط یه معنی میده!!!!!!!!! اما با توجه به شرایط مرزی گاهی هیچ وقت به جواب نمیرسیم
گاهی هم معادله جواب بدیهی داره...

انگار این روز ها زیادی ریاضی خوندم...

پی نوشت: با دیدن این پست http://kouyeyar.blogfa.com/post-5.aspx در وبلاگ کوی یار این نوشته را به عنوان کامنت نوشتم.

پی نوشت دیگر: همه از 88/8/8 میگن که روز تولد امام هشتمه!!! میگن دیگه تکرار نمیشه!! باور نمیکنم... انگار زندگی هامون این روزا شده قید تکرار!!!! این روز هم مبارک...

    



جمعه یکم آبان 1388 :: 0:50 :: نويسنده : آرش
بلای خانمان سوز...

بلای خانمان سوز...

  ...

اگر جایی به نوشته ای با  این تیتر برسم  در اولین نگاه از خواندنش منصرف میشوم یا در خوشبینانه ترین حالت  با   بی حوصله گی با  نگاهی سرسری از آن میگذرم چرا که در باره ی  این درد تلخ جامعه ما ، جز به تکرار،  چیزی ندیده  و  نخوانده ام  ، هر مقاله ، همایش یا برنامه ی تلویزیونی ، همیشه در  ابتدای امر با حسرت خوردن به حال جوانان  شروع میشود و بعد نصیحت کردن  که فلان چیز بد است و امان از رفیق ناباب... و  در آخر هم این جمله که: معتاد یک بیمار است!! همین وبس ... و چنین میشود که درد اعتیاد هم میشود کلیشه!!

کلیشه میشود مثل تمام دردهای دیگری که در این جامعه فقط کلیشه میشوند       

  همگان از این دردهای  بی درمان  سخن ها میرانند و هیچ ریشه ای پیدا نمیشود برای سوزاندن و از پی افکندن!!!!

نمی خواهم تمام این حرفهای تکراری را باز گو کنم ، چرا که همیشه سعیم بر این بوده که از کلیشه ای نوشتن در فریاد سکوت  فرار کنم ، ولی چند روز پیش ماجرایی برایم پیش آمد که هنوز هم ذهن مرا در گیر خود کرده و برای همین  این پست را نوشتم.

.........................

دفتر کار  ما در آخرین طبقه از یک مجتمع اداری تجاری قرار داره، معمولاً عصرها وقتی همه میرن خونه من تا غروب تو دفتر میمونم تا از سکوت وخلوتی اونجا استفاده کنم و یکی دو ساعتی درس بخونم!!   از همون روزای اول متوجه شده بودم که وقتی  همه میرن و طبقه ما  خلوت میشه او نجا تبدیل میشه به پاتوق   چند تا پسر جوون،  گاهی تنها و گاهی چند نفر باهم دیده بودمشون که داشتن سیگاری بار میزدن ولی به روشون نمی آوردم...  چند روز پیش یه پسر بچه که به قیافه اش میخورد دو سه سالی از من کوچیکتر باشه  اومد جلوی در دفتر و با اضطراب گفت:" آقا میدونم شما دیدید تو رو خدا به پلیس زنگ نزنید، من یه خلاف کوچیکی دارم زود انجام میشه میرم ... بزرگی کنید آقا..." گفتم: به پلیس زنک نمیزنم ... انگار دنیا را بهش دادن... خیلی دلم سوخت که آخه چرا یه بچه ( واقعاً یه بچه) اینجوری برای کشیدن مواد التماس کنه...

یه نیم ساعتی گذشت... وقتی حالش  سر کیف شد ، دو باره اومد جلو در و گفت : " دمت گرم آقا... ما رفتیم..." صداش کردم و گفتم بیاد تو؛ چون وقت اداری نبود  گفتم بیاد تو  پیشم ، در دفتر را بستم و دو تا چای ریختم...برام مهم نبود اگه کسی ببینه چی میگه،(من یه جوون ،  یه معتاد جوون را میبرم تو اتاق و در را میبندم... چه اهمیت داره؟؟ )  ازش پرسیدم چرا شروع کردی؟ گفت پدر مادرم اختلاف دارن... گفتم سرچی؟ گفت سرمن!  گفتم: دیدی بهونه میاری! حالا چی میزنی؟  گفت: کراک، شروع کرد از فلسفه ی پوچی گفتن و از مستند شوک  که میدونه ته خطش چی میشه... و از انتخابات که چه واسه آدم اعصاب نمیذاره...!!!

بهش گفتم نمیخوام  نصیحتت کنم ، نمیخوام بهت بگم بده اخه!!! خودت خوب میدونی همه چی را... همه چی به خودت بستگی داره... چرا باید به پلیس زنگ بزنم؟ پلیسی که تو را میگیره ؟  تو که هیچ ، گنده تر از تو هم که گیر می افتن  مواد ازشون گرفته میشه و  از یه مجرای دیگه میرسه به یه جوون دیگه...  زندون برای تو  جز آشنا شدن با  خلافای جدید چه نتیجه ای میتونه داشته باشه؟؟

چیزایی  که از نزدیک دیده بودم را براش  گفتم، از جامعه ای که هر روز داره بیشتر تو لجن اعتیاد فرو میره، از پارک روبروی دانشگاهمون که همه چی توش فراوون بود از خوابگاهی که بارها و بارها جلوی چشم خودم  توش هشیش میکشیدن یا  قلقلی درست میکردن، از کسی که بدون یه ذره خر خونی  رتبه ی تک رقمی ارشد  حقوق قبول شد ولی بلاهایی سرش در اومد که برای فرار از این زندگی سگی و کمی  آرامش، چِت میکرد...  تا حالا شده به این فکرکنی  که چرا این همه مواد  ، در دسترس مردمه؟ کیه که میخواد من و تو خموده و بی حس وحال بشیم؟ کی سود می بره که من وتو سرمون تو بدبختیه خودمون باشه؟ وقتی من و تو مریض باشیم دیگه نمی فهمیم کی داره از چیزایی که مال ماست سو استفاده میکنه ، یا حتی اگه بفهمیم دیگه حال وحوصله نداریم جلوش وایسیم و تو گوشش بزنیم... به خودت بیا!  بفهم کیه که داره ریشه ی نسل مارا میزنه؟ بچه به خودت بیا...

من وتو ایم که باید دست بذاریم رو پای  خودمون ، بلند شیم  و جلوی همه ی اونا را بگیریم ، من و تو حق داریم یه زندگی خوب داشته باشیم تا دیگه برای آرامش پیداکردن نیایم طرف این زهرماری...

بهش گفتم بره یه جایی که کمتر تو جمعای اینجوری باشه و یه کم به حرفام فکر کنه... قبول کرد  و گفت حرفام روش تاثیر کذاشته و رفت...

سه روز بعد دو باره  همونجا دیدمش... گفت حرفام روش تاثیر گذاشته ،  تو ترکه  و فقط سیگار میکشه...

اگه تو ترکه پس چرا دوباره به  پاتوق اومده بود؟؟؟؟؟...... 

......................... 

پی نوشت:  متنفرم ازین جامعه ی زشت



------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح 88/5/8: چند وقتی بود که ظاهر وبلاگم بدجوری به هم ریخته بود ،  از چند روز  پیش هم متوجه شدم که پستهای یک ماه اخیر من برای بعضی از دوستان به نمایش در نمی آمد  نمیدونم چرا این طور شده و چه باید کرد  ولی گویا از الطاف بی حد و اندازه ی بلاگفا باشد!!! فعلا علی رغم میل باطنیم قالب وبلاگم را عوض کردم و موقتاً با این قالب  سر میکنم تا شاید این مساله حل بشه ، دوستان عزیزم  اگه کسی میتونه برای حل این مشکل کمکم کنه  بگید چی کار  کنم   ممنون



فریاد سکوت
فردا شروعی دوباره است...
درباره وبلاگ

از این بیداد میکنم فریاد

فریاد سکوت من شاید حرفهایی باشد که هیچ وقت هیچکس نشنیده است وشاید نخواهد شنید شاید...






مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من به تنگ آمده ام از همه چيز
از شما "خفته چند"
چه کسی می آيد با من فرياد کند

فريدون مشيری